تبليغاتX
پاسخ به دوستان !

پاسخ به دوستان !

حمام شیشه ای ذهن یک مرد

پاسخ به دوستان !3

رفقاسلام. این وب لاگ اپ دیت نمیشه .ادرس وب لاگ رو بهتون میدم البته اون هائی که بخوان.دلایل این عمل رو هم در وب لاگ جدید نوشتم.معمولا هر چند وقت یک بار وب لاگ رو تغییر میدم.  در ضمن ادرس وب لاگ رو به اونهائی که خواستند سند کردم.برای اشنابی بیشتر خوانندگان جدید دوتا از مطالب اضافی رو که حاشیه بود پاک کردم

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 17:48  توسط سینوهه  | 

عذر خواهی

هر چی فکر میکنم تو دنیائی با این بی وفائی.وبا زندگی با این همه دردسر ومشقت و غم برای هر ادم.ارزش نداره که ماهم از همدیگه دلخور باشیم. میخواستم صبح ساعت ۳ صبح اینارو بنویسم. خوبه این همه از مرگ میترسم و باز تاخیر میکنم در طلب بخشش .!بهای نون شده به قیمت جون و خون پس چرا بخوام بقیه رو سر هیچی ناراحت کنم؟خودمم میدونم منم خطا دارم و داشتم..خودمم بی تقصیر نیستم و حتی اگه بی تقصیر باشم میبایست گذشت کنم.هر ادمی اشتباه میکنه ودچار سوی تفاهم میشه .پس اگه من کسیرو نبخشم یعنی تقصیر کارم.از سمانه عزیز و م عزیز عذر میخوام.هرچند تو کامنتی که ت وب لاگ م گذاشتم د رنهایت همه مطالب رو نوشتم.چیزی را که برای خود نمیپسندم برای دیگران هم نباید بخوام.شاد باشید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 9:17  توسط سینوهه  | 

ماهی خانومها بیان

....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 22:34  توسط سینوهه  | 

....

...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 20:40  توسط سینوهه  | 

من نوشت1

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 3:38  توسط سینوهه  | 

زنان ودختران در ایران!4

ادامه مطلب

سکینه در حال انجام دادن تکالیف مدرسه بود.یک ماه از پاییز گذشته بود و سکینه  چند روز دیگه ۱۳ ساله میشد.سکینه دختری باهوش و درسخون بود.که با اصرار مادر و دائی بزرگش که معلم بود اجازه گرفت تا تحصیل کنه.ابراهیم اقا مخالف درسخوندن دختر بود ولی اصرار زهرا و برادرش باعث شده بود تا کوتاه بیاد.اما حرفهای بقیه ادمها تو این چند وقت بد جور روش اثر گذاشته بود و این شد که تصمیم گرفت .سکینه رو شوهر بده!

یکی از روزهای پاییز بود درست روز تولد سکینه که مادرش اون رو صدا کرد و بهش گفت

 سکینه جان امروز غذائی رو که دوست داشتی برات پختم.و یک هدیه خوب برای تولدت خریدم.

سکینه قند تو دلش اب شد و خیلی خوشحال شد  و منتظر بود یک عروسک  خوشگل از مادرش بهش برسه.اما با کمال تعجب دید مادرش یک قوری گلدار و خوش رنگ از تو پستو اورد بیرون !

 زهرا خانوم جوا ب داد.این رو باید موقع عروسی بهت میدادم ولی روز عروسیت یک کادوی بهتر میخوام بهت بدم.

اما بعد سکینه خوشحال شد چون میتونست با این قوری قشنگ و دختر همسایشون ناهید ,خاله بازی کنه

و با خوشحالی  گفت:وای دستت درد نکنه مادر جون.حالا با این میتونم خاله بازی کنمو پیش ناهید کم نیارم.اخه اون همش از خونشون وسیله میاره!

زهرا خانوم لبخند تلخی زد و گفت:دخترم من این هدیه رو بهت دادم تا یادت بیاد تو ۱۳ ساله شدی.وقت خاله بازی و عروسک بازی تموم شده.دخترای همسن تو الن بچه دارن.تو باید فکر جمع  اوری وسیله برای ایندت باشی.به فکر این باشی که اشپزی تو خوب یاد بگیری.غذای خوب برای شوهرت درست کنی.چای خوب دم کنی.دیگه باید فکر خوشبختیت باشی

سکینه جواب داد:من شوهر دوست ندارم.بدم میاد از قیافه شوهر.مردها زشتن.ریش دارن.بو میدن. من دوست دارم برم مدرسه درس بخونم.دکتر بشم.مثل دائی معلم بشم.نمیخوام مثل ابجی مون برم شهرستان از شوهرم کتک بخورم

زهرا خانوم جواب داد:کی گفته مردها کتک میزنن؟همه مردها که مثل هم نیستند.بالخره تو هم باید عروس بشی.لباس سفید عروسی بپوشی.عطر و گلاب بهت بزنن.سرمه به چشمت بکشن .خوشگلت کنن.برات دست بزنن!

سکینه گفت:همه کسائی که شوهر کردن از شوهر هاشون کتک خوردن.خودتو هم از بابا کتک میخوردی.ابجی هم همین طور.خواهر ناهید هم همین طور.ثمیه هم همین طور.

زهرا خانوم گفت:تو اگه خوب حرف شوهر تو گوش بدی و زن خوبی باشی دیگه شوهرت کتکت نمیزنه!

سکینه گفت:مگه تو حرف بابارو گوش نمیدادی ؟که بازم کتکت میزد

زهرا خانوم جواب داد.خوب شاید گاهی خوب رفتار نکردم.باباتم عصبانی شده دیگه ....ویاد گذشته افتاد و چقدر دلش برای دخترش سوخت و فکر کرد که دخترش هم سرنوشتی مثل اون داره!

 اما سکینه رفت تو فکر.!فکر لباس عروس .فکر ارایش و سرمه چشم.خیلی خوشش اومد!

در این چند وقت . زهرا خانوم سعی کرد با تمام وجود رموز همسر داری و ازدواج رو به سکینه یاد بده.اینکه چرا ادمها ازدواج میکنن و سنت رسول الله و باید برای جلوگیری از گناه ازدوا ج کرد و باید مطیع همسر بود.باید تحمل داشت.و اگه دختری از بدنش خون بیاد وقت شوهرشه و باید شوهر کنه و شب زفاف چیه.و....

ولی زهرا هرگز فکر نمیکرد قراره به زودی سرو کله خانواده اصغر پیدا بشه!

و اون روز زهرا خانوم با وسواس به سر وضع سکینه رسید و ازش خواست رفتار خوبی داشته باشه و احترام بزاره و....

شب شد و مهمونا اومدن و تعارفات همیشگی انجام شد و قرار شد برن سر اصل مطلب!

مادر اصغر سراغ عروس خانو م و گرفت و قرار شد چائی بیارن تا خریدارن جنس نوش جان کنند

زهرا باوجود همه سفارشهای مادر ترسان و لرزان وارد شد و دستش می لرزید

مادر اصغر مثل گرگی که به گوسفند نگاه میکنه.تمام بدن و هیکل وصورت سکینه رو ورانداز کرد

اصغر با نگاه خریدار و لبخندی که توش شهوت بود به سکینه نگاه میکرد وبه انتخاب خودش لبخند زد!

حرفا زده شد مهریه بریده شد و کالا به نازل ترین قمیت فروخته شد!

شب عروسی رسید.ناهید دختر همسایه با حصرت به لباس عروسی سکینه نگاه میکرد .که یک چادر سفید بود با یک مقدار گل و بوته و نقش و نگار.ولی سکینه گریان بود.از مدرسه خداحافظی کرده بود.خیلی حرفا از خواهر ناهید شنیده بود که براش هضم نشده بود

تو مجلس زنونه فاطی خانوم رو دعوت کرده بودن و فاطی خانوم که داریه زدن بلد بود شعر  میخوند و داریه میزد.زهرا خانوم  از تمام پس انداز خودش برای دختر خودش خرج کرد.چون میخواست دخترش عروسی خوبی داشته باشه.خانواده اصغر حاضر نبودن پولی خرج کنند.بیشتر مخارج رو خانواده سکینه دادند

بالخره لحظه موعود رسید .لحظه حساس!و سرنوشت ساز.نفسها تو سینه حبس شده بود تا خبر بزرگی به گوش همگان برسه. و اون اینکه ایا دروازه نجابت بسته بوده یا کسی انرا گشوده بوده!

واین میسر نمیشد مگر اینکه داماد با پرچمی از جنس دستمال و به رنگ سرخ از جنس خون!تنها فتح کننده این شهر و این قلعه باشد!

عروس رو به اتاقی بردند و دوماد با ابهت برای گشودن کلید گاو صندوق با ارزش عروس خانوم وارد اتاق شد.دخترهای کوچک  رو از مجلس بیرون کردند و خانومها پشت در گوش ایستادند تا صدای نعره دوماد و فتح قله و شکسته شدن دروازه به گوش رسد!

عروس تو تاریکی اتاق وحشت زده به درب اتاق مینگریست و منتظر بودتا شاید یک  ناجی بیاد.

اصغر با سیبیلهای مثل دسته جارو وارد اتاق شد.

اومد جلو تر و گفت:کوجائی؟کوجا رفتی تو؟داری گریه میکونی؟و قتی چشمش به تاریکی اتاق عادت کرد .دید سکینه رفته گوشه اتاق گز کرده و گریه میکنه.

رفت نزدیک تر و گفت:چرا مثل کفتر چاهی رفتی کونج اوتاق؟مثلا تو قراره زن ما بشی

زود باش بیا همه منتظرن .خوتو لوس نکن.بچه که نیستی.و به زور دست سکینه رو بلند کرد و کشید طرف خودش سکینه جیغ میکشید و اصغر که عنان از کف داده بود سکینه رو به زور به خودش میچسبوند و..

زنها پشت در جمع شده بودندو داشتن گوشهاشون رو تو خود در فرو میکردند و صحنه هارو باهم تداعی میکردند.انگار دارن فیلم س و پ ر میبینن!

زهرا خانوم ناراحت و غمگین وبا بغز نشسته بود.

زنهائی که پشت در بودن دوست داشتن جای سکینه باشن.ساکت شده بودن وبه هم فشار میوردن تا بشنون.و حس کنند!گاهی وشکون میگرفتند و گاهی گاز میگرفتند

 ــ:ا ه خودتو نگه دار.بیشعور چرا گاز میگیری.؟

..:دست خودم نیستم گر گرفتم.بزار ببینم چی میشه.صدای نفسشو میشنوی؟

فریاد جگر خراش  سکینه بلند شد!زهرا خانوم رفت دم در وچند لحظه بعد  اصغر در رو باز کرد و دستمال خونین رو داد به زهرا خانوم. و گفت عروس غش کرده!

زهرا خانوم دستمال رو همون جا انداخت و سریع رفت تو اتاق و دید دخترش غرق خون شده.زد تو سرخودش و...

 بقیه دخترها وزنها دستمال رو برداشتن و با لبخند بهش نگاه میکردن .اصغر فاتحانه از مجلس بیرون رفت و نگاه هوس انگیز زنها به او بود!

مطلب بعدی:سکینه و اصغر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 22:17  توسط سینوهه  | 

زنان ودختران در ایران!3

لازم به ذکر است این ماجرا بارها اتفاق افتاده وشبیه این داستان برای دختری در عضر حاضر با کمی تغییر پیش امده. والبته اون یک از هزارن بوده است!

 ادامه مطلب:

اون روز اصغر داشت از توی کوچه رد میشد که چشمش به سکینه افتاد.سکینه مقداری سبزی خریده بود وداشت میبرد خونه.

با خودش گفت:اب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم.این دختر یک خورده سنش بره بالا حسابی خوش هیکل میشه.تا رو هوا نزدنش خودم میرم خواستگاری.از فکرهائی  که توسرش اومد دچار شهوت شد ولبخندی زیر لبش نقش بست

شب که رفت خونه موضوع رو با پدر ومادرش درمیون گذاشت!

اصغر:سلام ننه!

مادر اصغر:سلام پسرم خسته نباشی

برو دست وروتو بشور نمازتم بخون غذات حاضره

اصغر:باشه بعد میخونم

مادر اصغر:ننه جون نمازت قضا میشه!

اصغر:خوب بشه فوقش میخوریمش ههههه

ـ..:پسرم زشته کاهل نمازی خوب نیست تو که داری سر به راه میشی .نمازتو سروقت بخون.روزیت زیاد میشه

اصغر:ننه؟میتونی بری واسم خواستگاری؟

-:خواستگاری ؟!!!!الن؟تو هنوز کارت مشخص نیست تازه رفتی تو کار بابات.

اصغر:ای بابا!الن دوساله ملیحه رو طلاق دادم.تنها موندم .خوب نمیشه که.اومدی من نتونستم پول وپله کافی جمع کنم .تا اخر عمر سماق بمیکم؟

-:پسر جان سر قضیه ملیحه همین بیکاریت و عرق خوریت دردسر شد برامون.والا زبونمون سر عروس دراز بود.اخه باید یک حداقلی باشه.من برم به مردم چی بگم؟

اصغر:بگو نجاره!خوب دو اتاق هم اون ور حیاط است دست زنمو میگیرم میبرم اونجا دیگه!

-:من که حرفی ندارم از خدامه تو زن بگیری.ولی من باید زنی برات بگیرم که سابقه تو رو ندونه.اسمت بد در رفته تو محل.

اصغر:گور پدر مردم.به اونا چیکار داری.؟

من کسی رو سراغ دارم که باباش به هیچ کدوم اینها کار نداره و اشناست.خیلی هم از من خوشش میاد.همچین با زبون رامش کردم که ازش زنشو هم بخوام دو دستی میده ههههه

-:خجالت بکش.!حالا اون کی هست؟

اصغر:دختر ابراهیم اهنگر.اسمشو درست نمیدونم چی چیه.ولی خیلی خوش چشم ابروهه.

ـ:دختر زهرا خانوم؟اون که من یادمه دخترش خیلی کوچک بود.

اصغر:نه ننه.من که دیدمش خیلی خوش هیکل بود.از اوناس که دوسال دیگه قدش میشه عین سرو!

-:نمیدونم والله شاید تو یک دختر دیگشو دیدی!

اصغر:نننننننننننننه اونو که شوهر دادن .رفت شهرستون.خودم حواسم به همه محله هست اما نمیدونم این یکی رو چطوری از دستم در رفت

-:من میرم تحقیقات  اگه اون طور که تو میگی ابراهیم اقا تو رو دوست داشته باشه.کل قضیه حله.تو هم سعی کن کمی ظاهرتو حفظ کنی!با این وضعیت که تو داشتی کسی بهت دختر نمیده.ها!!!!بلکه از قبال اشنائی که با پدرت داره کاری از پیش ببری!

مادر اصغر اون شب موضوع رو با همسرش در میون گذاشت .و علی اقا تصمیم گرفت دختر ابراهیم رو برای پسرش اصغر خواستگاری کنه.کلی زبون بازی و خوش صبحتی کرد تا نظر ابراهیم رو متوجه پسرش کنه. و البته موفق شد

این شد که ماجرای خواستگاری از سکینه پیش اومد و قرار شد خانواده اصغر بیان خواستگاری سکینه در حالیکه روح سکینه خبر نداشت!

مطلب بعدی:خواستگاری از سکینه و شب زفاف مطلب بعدی است

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 22:44  توسط سینوهه  | 

زنان ودختران در ایران2!

ترجیح دادم با داستانی طنزمطلب رو امیخته کنم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــایران دیروز

تا چندی قبل وقتی موی زهار دختر و پسر رشد میکرد .یا تغییراتی در تن صدا و یا بوی بدن دختر وپسر رخ میداد به دنبال همسری برای او میرفتند و این قانون و سنت اسلامی بود

دختر وپسر طبق سنت یا ناف بریده هم بودند یا اینکه بر اساس توافق والیدن به عقد هم در می امدن

دخترها هیچ اختیاری از خود نداشتند.مگر اینکه در خانواده ای مدرن و با فرهنگ رشد میکردند.

دخترها باید با لباس سفید عروسی به خونه شوهر میرفتندو با کفن از خونه مرد بیرون میومدن.و این نشونه موفقیت در زندگی زناشوئی بود

ــــــــــــــــــــــــــــــ

سکینه داشت با دوستش ناهید بازی میکرد.بدون اینکه متوجه نگاه تیزبینانه و موشکافانه مادر بشه.!مدتی بود که مادر سکینه متوجه رشد دخترش شده بود.و وقتی رختهای چرک سکینه رو تفتیش کرده بود.متوجه خون شده بود

خود سکینه اولین باری که خون رو رو بدنش دید خیلی ترسید.فکر میکرد بیماری گرفته و میخواد بمیره!و وقتی موضوع رو با ناهید درمیون گذاشت.ناهید بهش گفت که دخترا وقتی بزرگ میشن هر ماه از شون خون میاد.واین حرفو خواهر بزرگ ناهید به اون گفته بود.

شب که ابراهیم اقا اومد خونه .تصمیم گرفت موضوع رو با ابراهیم در میون بزاره!اما تردید کرد.چرا که یاد بچگی خودش افتاد و با خودش گفت هرچه دخترم دیر تر بره خونه شوهر بهتره.حداقل تا وقتی میتونه پیش خودمون باشه تجربه کسب کنه!

ابراهیم (پدرسکینه):زری ؟زری؟یک چائی بریز بخورم .خیلی خستم.

زهرا:(مادر سکینه):چشم.خسته نباشی.تازه دمه الن برات میارم.بعد چای تا نمازتو بخونی غذا حاضره.

ابراهیم:دستت درد نکنه. راستی بچه ها کجان؟سکینه .؟علی؟کلثوم؟

زهرا: سکینه و کلثوم با ناهید دختر همسایه داشتن بازی میکردن النم رفتن تو اتاق. علی هم بیرون تو کوچه بود.تازه اومده.

ابراهیم:علی دیگه باید یواش یواش بیاد پیش خودم.دیگه بازی بسشه.۱۲ سالش شده.داره مرد میشه!

زهرا:وا؟ابرام اقا.علی هنوز بچس.براش زوده

ابراهیم:یعنی چی بچس؟من نصف سن این بودم .رفتم سرکار.هم سن این بودم خرج مادرمم میدادم .سکینه هم دیگه وقت شوهر کردنشه.دقت کردی چقدر بزرگ شده؟قد کشیده؟براش داره خواستگار میاد.وقت بازی کردن نیست.باید به جای اینکه بزاری بره عروسک بازی.بهش اشپزی و خونه داری یاد بدی!

زهرا:ابرام اقا زهرا فقط قدش یک ذره بلند شده.عقلش بچس هنوز.در ثانی این دختر هم اشپزی رو داره خوب یاد میگیره هم خیاطی هم کارای خونه.ولی الن براش زوده

ابراهیم:خودتو وقتی شوهر کردی چند سالت بود؟

زهرا:۱۲ سال!

ابراهیم:خوب اینم الن ۱۲ سالشه.

زهرا موند که چی جواب بده؟ایا میتونست بگه من از این روند ناراضی بودم؟

زهرا:حالا خواستگار سراغ داری؟

ابراهیم:اره پسر این علی اقا که خونشون سر کوچس.نجاری باباش کار میکنه.اصغر رو میگم.

زهرا:وای اونو میگی؟اون با این سنش بیاد خواستگاری دختر ما؟مگه نشنیدی؟عرق خوره.هیزه .زن بارس؟

ابراهیم:من علی اقا رو میشناسم ادم خوبیه.پسرش هم رفته تو کار نجاری و الن داره خرج خودشو درمیاره.حرف مردمو چیکار داری.مهم اینکه الن داره کار میکنه.تازه من که ازش چیز بدی ندیدم. خیلی هم ادب و احترام به من میزاره  ..این مردم عادت دارن .پشت سر همه حرف بزنن.تو که نمیخوای دخترت بمونه بترشه!؟پارسال رحیم اقارو رد کردی گفتی سن باباشه.همین چندماه قبل مرتضی رو رد کردی گفتی دهنش بوی شیر میده.وکار نداره.ولی دیگه نمیذارم این یکی رو رد کنی.نا سلامتی من مرد خونم.من تصمیم میگیرم که کی شوهر بچم بشه .کی نشه!

زهرا:اخه این دختر معصوم عقلش نمیرسه.نمیدونه زندگی چیه.سنش خیلی کمه.

ابراهیم:چون عقلش نمیرسه من براش تصمیم میگیرم .چی خوبه چی بده.من ۵۰ سالمه تجربه دارم!٬

زهرا اون شب  یاد خودش افتاد.یاد شب زفاف.یاد اولین شب عروسی!وچشماش پر اشک شد!

 

مطلب بعد: اصغر وسکینه!

ی ن:یکی از دوستان محترم. دچار مشکلات فراوان  شده وبه دعای شما به درگاه خدای بزرگ محتاج است.از همه دوستان عزیز خواهش مندم برای سلامتی این شخص و رفع مشکلاتش از خدا طلب رحمت و مغفرت کنید.به هرحال همه ما محتاج به دعا هستیم و خواهیم بود.شاید این عمل نیک مشکلات مارو نیز کمتر کنه.دعائی که برای دیگری خونده بشه.ثواب بس عظیم به درگاه خدای بزرگ داره

بنی ادم اعضای یک دیگرند ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 23:33  توسط سینوهه  | 

زنان ودختران در ایران!

مطالب زیر هر چند ساده وپر اشکال .مخصوص انان است که به فکرومطالعه اهمیت میدهند!

ــــــــ

در این مطالب چکیده تفکرات و عقاید خودم رو مینویسم.نکته حائز اهمیت مطالبی است که در طول نوشتار گذشته از سوی خوانندگان محترم مطرح شد.و طبعا نظرات متفاوتی بیان شد.عده ای از افراد کوتاه بین و کوتاه فکر که امروز اتفاقا بلندگوی سخن دردسشان هست نیز با تفکر سطح پایین به توهین و یاوه گوئی پرداختند.حال انکه اگر این نوشتار به سبک و سیاق همیشگی و با ادبیات  سنگین نوشته میشد.شاید هرگز مورد مطالعه قرار نمیگرفت.عرض اینجانب از نوشتن این سطور این است .که تاجر موفق کالا را بر حسب سلیقه مشتری و تقاضای بازار عرضه میکند.و من تلاش میکنم تا با ادبیاتی سبک و در عین حال ساده و در کمترین وقت بیشترین اثر رو بر روی خواننده بزارم.هرچند که تا به حال ناموفق بوده است!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ--

بزرگترین ایراد شخصی من این هست که من به علت دلایل شخصیتی و روانی بسیار میکروسکوپی به دنیا نگاه میکنم

من شدیدا معتقدم که برای مطالعه وشناخت هر معضل و هر پدیده باید علت رو دید

اما متاسفانه در جامعه ما به علت مساعل اجتماعی و سیاسی از بیان علتها جلوگیری میشه!و فقط معلولهای سطحی مورد بحث قرار میگیرند!

در مطالب اخیر شاهد این بودیم که  در چند مورد  خانومها به علت مشکلات خاص به رابطه و پر کردن خلا عاطفی یا جنسی یا مادی خودشون از طریق غیر معمول پرداخته بودند.

اما چیزی که من رو متعجب کرد این بود که خانومها ئی که وب لاگ رو مطالعه کردن بدون اینکه عمق مطلب رو دقت کرده باشن.اینجانب رو به تعصب ورویکرد یک طرفه  متهم کردند.

در بد بینانه ترین حالت میشد گفت که من رویکردی متعادل به قضیه داشتم.

شوهر مهشید.بیکار .سرد مزاج.بی احساس.بی توجهی وبی مسئولیتی بود!

شوهر هانیه فریب کار.معتاد.خشن.بی احساس.بی مسئولیت!

شوهر اماندا مسن و سالخورده بود و جالب اینکه خودش کیس برای همسرش پیدا میکرد.پس اینجا باز گناهی برای زن نوشته نشده بود!

در این میان تنها یکی از تجربیات در مورد زنی بود که بدور از چشم همسرش خیانت میکرد

نکته مهم ان که اولا معلوم نیست گویندگان این مطالب تا چه حد حقیقی باشند اما مسئله این است که اگر کمی منصف باشیم. میبینیم شعار مظلومیت و محدودیت زنان  تا حدی به شعاری کلیشه ای

بدل شده و در حال حاضر جنبه سی یا۳۰ پیدا کرده!

متاسفانه ما ایرانیها چون سالها در دیکتاتوری و خفقان زندگی کردیم عادت داریم همه چیز رو یا سیاه ببینیم یا سفید.

انچه در نوشتار من مطرح شد تجربیات خود من بود.ایا من میبایست در نوشتار خودم حقایق رو کتمان کنم؟ایا در نوشتار من گناه اصلی به گردن زن بود؟

اینجا دو نکته مطرح است اول اینکه اگر بخواهیم مذهبی و افراطی نگاه کنیم.زنان در این میان مقصر.خطاکار .هرزه و الوده هستند!اگر بخواهیم مطنقی نگاه کنیم.مقصر کسی است که سبب انحراف شده و در روابط مشترک کم کاری کرده!

اگر بخواهیم فمنیست وار و افراطی نگاه کنیم گناه گردن مردان است تحت هر شرایط!

اما کمی باز نگاه کنیم.

اول اینکه ایا محدودیت دختران و زنان امروزی به مانند گذشته است؟

ایا بانوان ایرانی امروز چون گذشته از تحصیل .دانشگاه.انتخاب همسر عاجزند؟اگر این طور هست چند درصد؟

ایا امروز زنان ایرانی تا اخر عمربه پای مرد  میسوزندو میسازند؟ چند در صد؟

پس اگر اینگونه است چرا در مذهبی ترین شهرهای ایران  امار طلاق افزایش جدی داشته؟و تا این حد امار طلاق بالاست؟

ایا دختران و زنان ایرانی به مانند گذشته محدودیت اجتماعی دارند؟

اگر این طور است.روابط جنسی و فساد اخلاقی و روابط دختران و پسران رو چگونه توجیح کنیم؟ایا والدین همه دختران و پسران از روابط انها بی اطلاعند؟

صد البته اگر بخواهیم دقیق نگاه کنیم .در جامعه ایران   مرد سالاری و خشونت و تبعیض وجود دارد اما ایا این اثر شدت یافته یا کمرنگ شده؟

ایا این موضوع در کل جامعه ایران مصداق دارد یا فقط در بعضی شهرهای کوچک مذهبی؟

مطلب اخر اینکه .قانون ونگاه قانون و مذهب ممکن است تبعیض امیز به زن نگاه کند.اما امروز شهروندان ایرانی برعکس قانون متعادل و حتی فمنیست وار به مساعل نگاه میکنند

در مورد خودم میتونم بگم.اگر قبلا تفکرات سنتی و حتی مذهبی داشتم.امروز تفکرات من بسیار متعادل تر و شاید به قول بعضی فمنیستی باشد!

مطلب بعدی: در مطلب بعد تفاوت بین زن و مرد از جهات مختلف و شرایط تاریخی  زنان در ایرا ن و جهان رو از دید خودم مطرح میکنم!

 مطلب سرگرمی اسم شما چه رنگی است؟/

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 19:54  توسط سینوهه  | 

هانیه زن عرب تبار2

ادامه مطلب

شایان ذکره که این صبحتها رو وقتی انجام دادم که شب قبلش هم با هانیه چت داشتم.البته کوتاه مدت و هانیه شماره تلفن خودش رو داده بود و گفت هر موقع افسرده شدی به من زنگ بزن!٬ که همون موقع فکر دیگه ای تو سرم اومد وتا حدی شک کردم!

قبلا  هم گفته بود در مورد صکسم باهات صحبت میکنم اگه پسر خوبی باشی!

اون شب هانیه گفت.ازت ممنونم که به در ودلم گوش دادی.مدتها بودم با کسی حرف نزده بودم.و تو خیلی خوب میتونی با ادم حرف بزنی.

منم گفتم قابلی نداشت   و کلی حرف دیگه

بعد هانیه از تجرد من گفت  و از من پرسید.منم توضیح دادم

گفت من فردا میخوام بیام تهران برای کارهای طلاقم.

قرار بزار بیام یک حالی بهت بدم

گفتم:من اینجا خونه خالی ندارم.بعدم تو که هنوز طلاق نگرفتی

گفت:اهان میخواستم امتحانت کنم.ببینم چی میگی

نا  سلامتی مسلمونم.باید یک مدت عده نگه دارم

بعد میام پیش تو.

اون شب من رفتم تا از دختری که وکالت خونده بود یا من فکر میکردم وکالت خونده سوال کنم

:من:سلام مریم جان خوبی

مریم:سلام داداشی گلم!

من:بابا نمیشه من داداشت نباشم گاهی اوقات؟

مریم:نه نمیشه تو فقط داداشمی!

من:اخه تو باحالی دلم میخواد مختو بزنم دیگه!عجب شانسی دارم یا همه خواهرم میشم یا دخترم.فقط مادربزرگ کم دارم!

مریم:خندید

من:مریم میتونی یک مشاوره به من بدی!؟

مریم:بگو .گوش میکنم

ماجرا رو بهش گفتم.و گفتم طرف این جوریه.

مریم گفت:شهرام بالخره به اروزت رسیدی و صکس رو افتادی!

من گفتم:واقعا راس میگی؟

مریم گفت:اره.

بعد گفتم ریسک نداره خطری نداره؟

مریم گفت:وقتی باهاش خواستی قرار بزاری.حتما برگه طلاقشو ببین.ببین که طلاق گرفته باشه.الکی نگفته باشه

من بهش گفتم من همین ترسو داشتم دیگه ولی حالا اگه طلاق نگرفته باشه چه خطری داره  ؟

گفت خوب هزار تا دردسر ممکنه پیش بیاد غیر از گناهش و این حرفا

منم بهش  گفتم:خوب حالا فرض محال فکر کن که اون اومد خونه ما من بهش بگم قبل اینکه لخت بشی شناسنامه بده؟اخه این معنا نداره که.چیزی که زیاده پسر.

گفت:خوب اره ولی تو باید بفهمی مطلقس دیگه

گفتم راس میگی!

فرداشب رفتیم چت و هانیه اومد و گفت

بهت قول داده بودم رموز رابطه با زنها رو بهت بگم

گفتم من امپرم میزنه بالا.گفت نترس تو پرچم سبز گرفتی عزیز دلم.

گفتم چرا؟

گفت اخه من مطلقم.طلاق گرفتم یک هفتس.فقط منتظرم عدم تموم بشه خیلی وقته.دنبال یک پسر بودم و یک مرد که لاشی نباشه.

اگه پیشنهاد صکس میدادی ایگنور بودی.ولی حالا برعکس من ولت نمیکنم جیگر طلا!

ماروبگی.تنمون شد تنور نون وائی سنگکی! 

خلاصه اون شب که حرف بد زد.حالم   بد شد واین خانوم وقتی منو تست کرد به قول خودش گفت تو تکی!

گفتم یعنی نامه اعمالم میدی دست راستم؟

گفت اره عزیز دلم!

(اصل مطلب اینکه من با این مزخرفات راضی نمیشم اما فقط روحیه خودمو تغییر میدم.والا من  نه طرفو دیدم نه میدونم کی هست.چه فایده!)

ساعت ۷ صبح شد این خانوم داشت قربون صدقه میرفت و منم خوب کم نذاشتم بلکه نشون بدم حسابی مرد هستم!

گفتم عزیزم حالت خوب شد من برم بخوابم!؟

گفت نه:حالا نوبت منه!تازه من دارم داغ میشم!

گفتم:الن ۵ ساعته داریم میچتیم.تازه داغ شدی؟اگه بخاری برقی بود النمتش سوخته بود تا حالا

نکنه تو عربی کردی.لری چیزی هستی!؟

گفت اره عربم عرب عراق!

بابام مال عراقه!

گفتم پس همون بگو!دهن مارو سرویس کردی!

کلی خندید.

گفت شهرام جون تو عشق منی.خیلی باحالی عاشق  این جور پسرهام!

حالا برعکس من ترس ورم داشته.میخواستم فلنگو ببندم!برای همیشه

گفت:عزیزم تو  مال خودمی.عاشق این جور پسرهام.

گفتم حالا تو چه شکلی هستی!؟

گفت هیکلم عالیه.همه میگن با نمکم.ابروهام به هم نزدیکه.دماغم خال داره.ولی میخوام عمل کنم.لب گوشتی دارم و صورت سبزه.

گفتم عالیه و...

بد گفت:پس از این به بعد به من فکر کن من مال تو هستم.

دیدم ای وای من که دل بلد نیستم بشکونم.پس بهش یک جوری بگم متوجه بشه

گفتم:من تجربم کمه.تو کلی تجربه داری.من تازه اول راهم.درسم کارم.همه چی مونده.

گفت:خوب من که خونه دارم.کارم گیر میارم.ماشین میخرم تو اگه خواستی برو با ماشین کار کن.   .فقط یک نفر میخوام کنارم باشه!همین!

گفتم از من مردتر گیر نیوردی ؟دست میندازی من رو؟

گفت:به جون  بچه دوسالم قسم راس میگم.

گفتم نه عزیز بی خیال!

گفت باشه.با  هرکس  میخوای بری یا باشی باش.منم دوستت مهم اینکه در کنارت باشم

باز گفتم:تو چی تو من دیدی؟اینارو میگی؟تو منو از اینجا شناختی!

گفت:صداقتی داشتی و داری که منو جذب کرد.

اون شب تموم شد.شماره تلفنش هنوز دستمه.یک بار زنگ زدم ببینم کی هست .اما خاموش بود.بیخیالش شدم.

چند تا از این خانومها الن تو ایران هستند؟شاید اون زن تن فروش  بود.و شک من همین بود.اما من اینارو برای مقصر جلوه دادن اون زن ننوشتم!

ی ن:دوستانی که با من چت میکنن بدونن بنده تا اجازه نگیرم مطلبی تو وبم درج نمیکنم.واصولا نوشتن  ذهن خودم برام بیشتر مهمه تا داستان بقیه.تعهد داشتم که نوشتم.

در ضمن خوش انصافها این مطلب یا خیلی از مطالب دیگه بر علیه اقایون نوشته شده بود یا خانومها؟

مطلب بعدی:ذهن من تجربیات و زنان

در مطالب بعد  اولین قسمت ذهنی من که درمورد صکس بود خاتمه میابد.در مطالب بعدی.انچه در اینمدت از جنس مخالف اموختم و انچه که شخصیت اصلی من رو شکل میده مینویسم!لایه های تو در تو شخصیت من در این مطالب نوشته میشه!٬

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 21:23  توسط سینوهه  |